تبليغاتX
یه لقمه احساس

 

 

وقتی که از سر اجبار لبخند میزنی

تلخی نگاهت را حتی با شربت هم نمی توان نوشید.

اما وقتی که از سر مهر می خندی چشمانت طعم عسل میدهد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:21  توسط نیکا | 
 

 

مثل ساحل آرام باش

تا دیگران بیقرارت باشند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 19:9  توسط نیکا | 

 

هزاران نفر زیر آسمان طلب باران کردند , غافل از اینکه

 

خدا با کودکی است که چکمه هایش سوراخ است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 18:16  توسط نیکا | 

 

 

نانوا هم جوش شیرین میزند...

بیچاره فرهاد...!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 19:45  توسط نیکا | 

 

 

مبارکت ای "صبور شبها"

 

به صبح تابان رسیدی آخر...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:45  توسط نیکا | 

 

نمی دانم لعاب نگاهت کوزه ام را شکست

 یا نم اشکهایت خاکم را گل کرد

 هرچه بود از چشمهایت بود

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 13:49  توسط نیکا | 

 

شاید بالهایم را نو کنم ، برای این پرواز.

 یا شاید بالهای نو درآورم برای به اوج رسیدن.

مهم نیست پرستو شدن یا عقاب.

 مهم پروازاست ، به سوی آسمان

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 14:9  توسط نیکا | 
 

 

اگر روزی برسد که عقل را خرید و فروش کنند

 

همه ما به گمان اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:39  توسط نیکا | 

 

 

گر چه یاران همه از شادی ما غمگین اند.

با زشادیم که یاران زغم ما شادند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 23:8  توسط نیکا | 
 

ما که رفتیم سفر ...

 

نوروز باستانی رو به همه تبریک میگم...

 

انشاالله که سال خوبی در انتظارتون باشه...

 

سال نو مبارک...

 

خوش بگذره...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 20:49  توسط نیکا | 

 

یخ آب می شود

در روح من در اندیشه من

بهار حضور توست

بودن توست

 

صدای اومدنشو میشنوم

گوش کن

میشنوی ؟

صدایه پایه خانوم بهاره

با یه بغل سبزه از راه میرسه

با هم بشمریم ۱۵ ۱۴ِ ۱۳ِ ۱۲ِ ۱۱ِ ۱۰ِ ۹ِ ...فقط چند قدم دیگه مونده...

چند قدم تا ....بهار... باران...طراوت ... شادابی... 

 

بهاری باشید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط نیکا | 

 

از

 

کوچه... خیابان ...چهارراه...

 

می گذرم...

 

    همراه با هياهويی بی وقفه...

 

 

و"تو"

 

 

   انتهای همه جاده ها...

 

   به انتظار حوصله می بافی...

 

 

آرام ...آرام

 

 

 

                                                                     

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:3  توسط نیکا | 
 

مرا محکوم کردند به آن که گلی چیده ام

 چرا که دستانم بوی گل می داد

   اما کسی نگفت که شاید من 

  گلی کاشته ام

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 20:17  توسط نیکا | 

 

مرا با تو گر نیش و گر نوش بود

غم هردو عالم فراموش بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:44  توسط نیکا | 

 

همراه شوعزیز

همراه شوعزیز

تنها نمانده درد

کاین درد مشترک

هرگز جدا جدا ...

درمان نمی شود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 21:54  توسط نیکا | 

 

دلگیر نشو شاپری

شعر یعنی همین تکرار آشنا ترین کلمه

که به احتمال زیاد به دست غریبه افتاده است

تقصیر از خودم بود...

دسته کلید علاقه که گم شد باید قفل تمام آرزوها را عوض می کردم

یک شب که خسته به خانه برگشتم

دیگر هیچ رویایی کنار بالشم نمانده بود

یک نفر باید ماه را زیر روسریش از پشت بام خانه ما دزدیده باشد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:20  توسط نیکا | 
 

می شود شعله بود با یک شعر

می شود شب را شکست با یک شمع

می توان باغ بود با یک سرو

می شود سایه داشت با یک برگ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:38  توسط نیکا | 

 

 

  وقت خداحافظی پشت سرتو نگاه نکن

  دیدنی نیست گریه من...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 18:27  توسط نیکا | 
       

        مرگ درنور امید...

                 بهتر از زندگی

                          در تاریکیست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 19:40  توسط نیکا | 
 

باران ...

رویا ست

میان بالهای شب می خزد

به پنجره های بسته دست می کشد

و در میان رازها راه می رود

 

باران ...

رویاست

آرزوها را صدا می کند

در کوچه های گذشته‌‌. قدم می زند

هیچ نمی پرسد

همه چیز را می داند...

 

باران ...

رویاست

و رویاها

به بارانی شسته خواهد شد

تو نیز بارانی

میان رویاهای من . تا صبحدم قدم می زنی

رازها را نوازش می کنی

هیچ نمی پرسی

همه چیز را می دانی...

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 18:18  توسط نیکا |